همه ی جان من...

مدت زیادی منتظر بودم. همه اش از خودم می پرسیدم که کی خسته می شوم. کی برایم تکراری می شود. کی کم می آورم.

تکراری نشده. خسته نشده ام هنوز. کم که نیاورده ام هیچ قوی تر هم شده ام. یک جور عاشقی کردن. یک جور شیفته گیست برای خودش.

نگاه که می کنم به هفت هشت ماه گذشته خودم هم حیرت می کنم. چه شد که گرفتارش شدم؟ نمی دانم. دل است دیگر. دست خودم نیست. لحظه های وابسته گیم نورانی است و پر اشتیاق.ثانیه ای نمی توانم به نداشتنش فکر کنم. به عاشق نبودن.

برایش جان می کنم. نمی خوابم. دیگر از سوختن زیر آفتاب نمی ترسم. از گودی زیر چشم. از کمر درد های همیشه گی. از هیچ چیز نمی ترسم.جان می دهم برایش.

.

.

.

معماری را می گویم. آری. جان می دهم برایش.

/ 4 نظر / 22 بازدید
صمیمی

[لبخند] سلام..... منم از پشت کوه اومدم........ اونجا هوا چه طوره؟

Do Not Exist

همیشه برای دو قشر از افراد احترام خاصی قائل بودم :مهندسان مخترع و معمارها! اینکه یک سازه یا قطعه ای ساده و در عین حال پیچیده را خلق کنی به چیزی فرا ذهنی نیاز دارد که نمی دانم چیست درکش برایم مشکل است که این الهام چطور می اید و ذهن این افراد چطورست؟ مثلا سال ها قبل رفته بودم تو مود اپرای سیدنی و سعی داشتم بفهمم این زیبایی و عظمت را "گهری" و همکارانش چطور با هم جفت و جور کرده اند.امیدوارم یک روز هم سازه ای که تو طراحی کرده ای من را مشغول خودش کند. شاد باشی

منم یک آریایی...///

درود ... تازه گی ها با یه مجله تمام رنگی ماهانه ( نگارستان ) شروع به همکاری کردم البته مسو’لیت صفحه شعرش به عهده حقیر است و اینو میخواستم بگم که در مورد معماری و مسکن است کاش می تونستیم از وجود شما در این مجله استفاده کنیم البته اگر مطلب جالبی در این باره دارید ایمیل کنید تا در صورت جامع بودن در این مجله بنام شما چاپ شود سپاسگزارم مهربان بانوی پارسی .../// از لطف شما نسبت به اشعار بنده حقیر بی نهایت ممنونم اهورایی بمانید و مانا

سرباز

[گل]