هیس...

از 22 خرداد آن سال خیلی گذشته و من یک جور عجیبی احساس پیری می کنم وقتی به یادش می افتم. از پیر شدن بیزارم و احساس پیری برای من یعنی ناامیدی. یعنی خود خود مرگ. اما وقتی یاد آن خرداد می افتم دیگر از پیر شدن نمی هراسم. فقط دلم می خواهد زودتر تمام شوم.  دلم برای همه اتان تنگ شده. همه ی شما که دیگر نیستید. همه ی شما که دیگر چشم هایتان باز نمی شود تا نوشته هایم را بخوانید. دلم تنگ شده. خنده ام می گیرد وقتی یکی توی مهمانی می گوید یک لحظه سکوت به احترام همه ی رفتگان. همه ی سال های عمر سکوت کنیم باز هم کم است.

حرفی نیست دیگر. همین ها بود فقط.

.

.

.

پ.ن: پسر 27 ساله ی همسایه امروز مرد. به همین سادگی. به همین بد مزه گی.

/ 5 نظر / 12 بازدید
سرباز

خرداد...چه شوری بود و چه سرخوردگی و هکچنان میزان رای ملت است

نسترن

واقعا متاسفم که اینطوری شد امیدوارم روحش در ارامش باشه و خدا به بازماندگانش صبر بده.[وحشتناک]

درویش کوله به دوش

این حس رو دقیقا من هم به پستهای شما دارم! زیاد میخونم! ولی نمیدونمچی باید بنویسم! شاید هردو انقدر شخصی مینویسیم و هردو انقدر خودمونو ملزم به سکوت در برابر نوشته های شخصی میدونیم که نمی دونیم این موقع ها چیزی بگیم بهتره یا نه![خنثی]

فرناز

ای وای ای وای ای وای من می دونم خونه همسایه تون چه خبره الان و اما از اون 22 لعنتی، همه ما پیر شدیم همه...

منم یک آریایی...///

آره من شمالی هستم بوی بارون میده دستم اهورا مزدا دمسازت .نازنین.../// khabari nashod az poste jadid