خاک... فقط خاک...

 در این چند روز همه چیز مثل یک تصویر گنگ از جلوی چشم هایم می گذشت و من حتا اطمینان نداشتم که حضور دارم یانه. که حتا نمی دانستم آن چه می بینم حقیقت است یا فقط یک کابوس بی آن که آغوشی مانده باشد تا آرامت کند. زمین لرزید. باز هم و هر چه دیدم و می بینم تنها خاک است و سیاهی. قلب من می لرزد از یاداوری آن چه لمس کردم با اشک و خونم... سیاهی سیاهی سیاهی. هر چه می بینم تنها سیاهی است.

به سال قبل فکر می کنم. همین وقت ها بود انگار... کمی قبل تر شاید... که از تبریز گذشتیم به سمت سراب. چه قدر دلم می خواست هریس را ببینم. که نشد. که باز هم عقربه ها از من جلو زدند و من وقت کم آوردم. بی اغراق بی نظیرترین سفر عمرم بود. بی اغراق آذربایجان برایم بهشت بود. جلفا جلفا... آخ جلفا... از تبریز...تا کندوان... تا جلفا و از جلفا تا ارومیه و از ارومیه تا تبریز... تا سراب و...  آذربایجان برایم بی نظیر بود. آخ مردمش. آخ صفای مردمش. آخ  آخ. قلبم می لرزد از یادآوری خاطرات رنگینش. از سنگفرش خیابان هاش... از مهربانی قلب مردمش. از آرامش صورت هاشان. لبخندشان. آخ...

حالا؟ حالا آن چه می بینم، دیدم، همه اش درد بود. همه اش اشک، خون، خاک. خاک تیره، سیاه... درد... آخ.... به دستان ناتوانم نگاه می کنم. به دست هایی که به جای در آغوش گرفتن لبخند مهربان دخترکی که سودا نامیده بودندش خاک را چنگ می زند. فقط خاک. قلب من این روزها فقط می لرزد. اشک پیشی گرفته از عقربه ی ساعت. امان نمی دهد بهم.

جرات نگاه کردن ندارم. جرات نگاه کردن به زمین و آسمان را ندارم. لب خندشان را نمی توانم فراموش کنم. صدای مردی را که با هزار زحمت سعی کرد آدرسی را که می خواستیم یادمان بدهد. راننده ی  هتل که همه ی زندگیش یک بار به ساری آمده بود و انگار خوش گذشته بود بهش و به هر شکلی می خواست آن را برای ما جبران کند...آن روستایی که جاده ی بی نام و نشانی را یادمان داد تا راه 4 ساعته را یک ساعته طی کنیم . لیوان های آب و چای که تعارفمان می کردند و لبخند هایشان. آخ لبخندهایشان. برای فراموش کردن همه ی این ها باید خودم را فراموش کنم. قلبم را، احساسم را.

آذربایجان آخ آذربایجان. مرا ببخش که آن چه باید برایت نکردم. امروز دیدن تو برایم سخت تر از گذشته است. هنوز باور نکرده ام که غرق شده ای میان آن همه خون. خاک تیره. نگاه خسته ی مردمت که غم هایشان را فرو دادند و دوباره ایستادند.

 می دانم که دوباره اوج خواهی گرفت. در خاک ماندن مرام تو نیست آذربایجان. من به این ایمان دارم. من به لبخند مردم تو ایمان دارم.

/ 6 نظر / 17 بازدید
حبیب

به امید سفری دیگر به آذربایجان - خاک نیکان

...///

بنفشه های دستان تو خوشبوترین گلستان ارزوهاست...اهورایی باشی ...///

cradle of filth

خیلی درد داشت زلزله اذربایجان . ایشالا دوباره پابرحا و استوار مثه همیشه تاریخ خواهد شد. بهترین ثمره این پدیده شوم وحدت و همدلی دوباره ملت ایران زمین بود و کشیدن خط بطلانی بر تمامی تصورات موهوم جدائی ترک از فارس. اذرابادگان من رگ ایران من است پایدار باشین

سرباز

و تنها افسوس.

محسن

سلام رفیق.. حادثه ی تلخی بود.. کاش منازل هموطنان ما در آن دیار از استحکام لازم برخوردار بود تا این طور ما را دچار غم نمی کرد. باش همیشه[گل]

...///

و روز ها در راهند برای پائیزی دوباره پر از سخنان برگم زرد و تنها و گوشه گیر ... باده غم می نوشی با رندان.../// ................................................. رقص بی جا و ناهنگامت چه بود ای زمین که زخم بر سینه مردم صبور و مهربان این سرزمین آریایی نهادی .