دخترک همسایه...

1- خسته و کلافه از دانشگاه می رسم و در پارکینگ رو باز می کنم تا ماشینو ببرم تو.  اتفاقی متوجه دختر بچه ی 4_5 ساله ی همسایه ی روبه رویی می شم که خودش رو از نرده های تراس خونشون آویزون کرده و داره به من نگاه می کنه. بی توجه برمی گردم و می رم سراغ ماشین.

2- ساعت 7 صبح در پارکینگ رو باز می کنم تا ماشین رو بیارم بیرون و برم دانشگاه. تا در باز می شه دخترک همسایه رو می بینم که از تراس آویزون شده و داره خیره به من نگاه می کنه. تعجب می کنم از این که اول صبح بیداره اما باز هم چندان توجهی نمی کنم و می رم.

3-در حالی که هن و هن کنان آرشیو نقشه ها و کوله ی لپ تاپ رو به دوش می کشم سعی می کنم کلید رو از جیبم بیرون بکشم و در حیاط رو باز کنم. همین جوری بی خودی سرم رو بالا می گیرم و بله.. صد البته دخترک همسایه رو می بینم که از نرده های تراس خونشون آویزونه و به من نگاه می کنه. معذب می شم کمی و خیلی سریع می رم تو حیاط و در رو می بندم.

4- همراه با مامان از خونه می آم بیرون و در حیاط رو پشت سرم می بندم. عینکم رو می کشم بالای سرم و شالم رو مرتب می کنم. سرم رو که بالا می گیرم برای صاف کردن شال دخترک رو می بینم که داره نگاهم می کنه و لبخند می زنه. کلافه می شم و به سرعت از خونه دور می شم.

5- ساعت حدود 11 شبه. از ماشین دختر خاله ام پیاده می شم و در حال خنده و حرف زدن می ریم سمت در خونه. این بار در نهایت اطمینان سرم رو بالا می گیرم و بله. دخترک ایستاده و نگاهم می کنه و می خنده. براش دست تکون می دم و دختر خاله ام رو که متعجب مونده از این کار من دعوت می کنم توی حیاط.

6-غروب جمعه است و داریم با جناب شوهر به عادت همیشه می ریم دریا. از پله های مجتمع می آم پایین و می رم که در پارکینگ رو ببندم. دخترک آویزون از تراس رو به شوهر نشون می دم و می خندم. شوهر چندان توجهی نمی کنه و می ریم.

7-.......

.

.

.

دخترک همسایه دیگه بخشی از زندگی من شده. نه اسمش رو می دونم و نه سن دقیقش رو. کلن رابطه ام با بچه ها زیاد خوب نیست. اما این دخترک توی این 11 ماهی که به این خونه اومدیم جزئی از رفت و آمدهام شده. روزهای اول معذب بودم و اذیت می شدم واقعن. اما حالا نه. نمی تونم بگم که دوستش دارم. اما این که وقتی صدای ماشینم رو می شنوه می دوه روی تراس تا ببینتم یا حتی بعضی روزها می بینم که منتظرمه که از راه برسم و بهم لبخند بزنه برام جالب و حتا شاید دوست داشتنیه. به بودنش عادت کردم. به لبخندش هم. ترجیح می دم که اسمش رو ندونم و رابطه ی عجیبمون همیشه همین جور بمونه. شاید او باقی بمونه بین همه ی دوستی هایی که نزدیک بودند و ساده اما به راحتی از دست رفتند و نابود شدند.

/ 2 نظر / 15 بازدید
سرباز

واووو چقدر پست؟! حداقل اسمشو بپرس