پشیمانی...
توی زندگی شخصی هیچ وقت از چیزی نترسیدم. این را به جرات می گویم. حتی با بدترین ها به بهترین نحو کنار آمده ام. به جز یک چیز. پشیمانی.
این روزها حس پشیمانی دارد خردم می کند. تاب و توان تحملش را ندارم. دارم خرد می شوم. و هیچ راه حلی نیست. هیچ چیز...
امروز 10 صبح...
به زحمتی از آتلیه بیرون می زنم و دستم را به دیوار راهرو می گیرم و تلاش می کنم به زمین نیوفتم. داغی عجیبی را زیر پوست کف دستم حس می کنم. سرم آویزان می شود و چیزی مثل بغض از ته حلقم بالا می آید و راه نفسم را کور می کند. دست بر دیوار، خودم را می کشم تا ابتدای راه رو و سرم را تکیه می دهم به چارچوب در و چشم هایم را پاک می کنم. وه که چه تلاش بی هوده ای وقتی به اختیار نیست این شوری روان.
به لابی خالی ساعت 10 صبح نگاه می کنم و با آخرین توان به درون می کشم هوای جایی را که همه ی قلب من است و همه ی جان من. بغض امان نمی دهد بهم که نفسی تازه کنم برای دوباره کور شدن زیر هجومش و همه ی صورتم جمع می شود توی یک قطره ی اشک و بی تاب می شوم از جای خالی حضورش وقتی که نمی دانم هست یا نه! وقتی که بودنش زجرم می دهد و نبودنش هم.
بر می گردم توی راهرو و به در آتلیه نگاه می کنم و از پشت شیشه ی مات در کلاس سعی می کنم تعداد بچه های دور میز استاد را حدس بزنم. چیزی شبیه لب خند میهمان صورتم می شود برای یک لحظه و همین جانی می دهد بهم تا دوباره این راهروی طولانی را طی کنم برای رسیدن به لب خندی که شاید قهقهه ای شود که سالیان دراز منتظرش هستم.
فراقی...
چه بی تابانه می خواهم ات ای دوری ات آزمون تلخ زنده به گوری!
چه بی تابانه تو را طلب می کنم!
بر پشت سمندی
گویی
نوزین
که قرارش نیست.
و فاصله
تجربه ئی بی هوده است.
بوی پیرهن ات،
این جا
و اکنون. _
کوه ها در فاصله
سردند.
دست
در کوچه و بستر
حضور مانوس دست تو را می جوید،
و به راه اندیشیدن
یاس را
رج می زند.
بی نجوای انگشتانت
فقط. _
و جهان از هر سلامی خالی ست.
.
.
.
آخ... ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری...
من؟!!! یا تو؟
حتمن زیاد شنیده اید که گفته اند: (فلانی دست پیش را گرفت که پس نیفتد. )
یا: (دزد پر زور یقه ی صاحب خانه را می گیرد.)
من الان در چنین شرایطی هسم.
یکی دست پیش را گرفته و همه ی ندانم کاری های زندگیش را از من طلب کار است.
مانده ام چه کنم با جرمی که نکرده ام و بدهی که نداشته ام .
نام تو...
به جست و جوی تو
بر درگاه می گریم،
در آستانه ی دریا و علف.
به جست و جوی تو
در معبر بادها می گریم
در چهار راه فصول،
در چهار چوب شکسته ی پنجره ئی
که آسمان ابر آلوده را
قابی کهنه می گیرد.
............
به انتظار تصویر تو
این دفتر خالی
تا چند
تا چند
ورق خواهد خورد؟
جریان باد را پذیرفتن
و عشق را
که خواهر مرگ است_
و جاودانگی
رازش را
با تو در میان نهاد.
پس به هیئت گنجی در آمدی:
بایسته و آز انگیز
گنجی از آن دست
که تملک خاک را و دیاران را
از این سان
دل پذیر کرده است!
نام ات سپیده دمی است که بر پیشانی ی آسمان می گذرد
_متبرک باد نام تو!_
.
.
.
پ.ن: دلم برات تنگ شده پویا... دلم برات خیلی تنگ شده...
برای رفیق م.ح...
و بدین گونه بود
که سرود و زیبایی
زمینی را که دیگر از آن انسان نیست
بدرود کرد.
رفیق جان: می دونم که احساس سرما می کنی پشت سرت.می دونم که درد داری. درد قلب، درد جان. اون که خوابید برای ابد، بود برای این که تو باشی. شاد بود چون تو شاد بودی. امید داشت تا تو امیدوار باشی. وقتی تو باشی، یاد آور قدم های اویی روی زمین. یادگار بزرگواری اویی. یادگار بودنت رو فراموش نکن رفیق. فراموش نکن.
چشمان تاریک...
من خشکیده ام
من نگاه می کنم
من درد می کشم
من نفس می زنم
من فریاد برمی آورم:
_چشمان تو شب چراغ سیاه من بود.
مرثیه ی دردناک من بود چشمان تو.
مرثیه ی دردناک و وحشت تدفین زنده به گوری که من ام، من...
.
.
.
پ.ن1: احمد شاملو. هوای تازه. 1331
پ.ن2: رفیق درویش کامنت دونی وبلاگت رو تخته کن. جان خودم باز نمی شه که نمی شه.
مرا ببخش...
مرا ببخش برای این که هیچ وقت به تو فرصت ندادم مرا بشناسی..
مرا ببخش برای این که هیچ وقت به تو فرصت ندادم باورم کنی..
مرا ببخش برای این که هیچ وقت به تو فرصت ندادم از دوست داشتنم لذت ببری..
مرا ببخش برای این که هیچ وقت به تو فرصت ندادم دل تنگم شوی..
مرا ببخش برای این که هیچ وقت....
مرا ببخش...
نظرات ()